«یا لطیف»
همیشه از آلزایمر میترسیدهام. میترسیدم که فراموش کنم که هستم. خاطراتم را یادم برود. آدمهای زندگی یادم برود. زندگی کردن یادم برود. سختیهایی که کشیدهام و درسهایی که ازشان گرفتهام یادم برود. حتی از فکر کردن بهش میترسیدهام.
اما گاهی یکهو یک وقفهای در نوع بودن همیشگی آدم ایجاد میشود. ناگهان طور دیگری میشوی. شاید برگردی به حالت اولیه و شاید برنگردی.
و الان، در همین لحظه، ناگهان برخلاف گذشته شوق عجیبی در درونم به وجود آمد برای ابتلا به آلزایمر! برای تجربه کردنش. در واقع داشتم این مطلب را میخواندم که راجع به آلزایمر بود و جملهای داشت با این مضمون که آدم برود جلوی آینه و خودش را نشناسد و یادش نیاید این چهره زمانی جوان بوده با موهای مشکی یکدست. یکهو در دلم احساس خواستن این لحظه جوشید که بروم جلوی آینه و احساس کنم غریبهای روبرویم ایستاده است. چه احساسی است؟ چه تجربهای است؟
اگر روزی آلزایمر گرفتم امیدوارم نوشتن یادم نرود. آن وقت قول میدهم بنویسم از اینکه آلزایمر چه حسی است، چه رنگی است و چه بویی دارد. و وقتی میروی جلوی آینه و خودت را نمیشناسی ... چه اتفاقی در درونت میافتد.
برچسب: آلزایمر,
نویسنده: پرنیا مرادی